صدام از درونم مثل یه کاغذه صاف میاد بالا بعد مچاله میشه و از دهنم میزنه بیرون... پشت سر هم.... چیزی نگفته ام... هیچ... اما دارم تو دریای صداهای بی مفهوم و کاغذهای مچاله دست و پا میزنم.... چشمام بازه بازن. چرا کسی اسم منو صدا نمیکنه؟ من خواب نیستم.
به ساختن خونهای امن و آروم و کوچیک فکر میکردم، اما هربار که میرفتم بسازمش مخم تو دستام جمع میشد و از کار میافتاد.
تموم عمرم پشت در دستام بودم و پناهم نمیدادن. باور کن