۱۳۸۹ مرداد ۲, شنبه

رو کم کنی‌


برای اینکه روی خودم را کم کنم ۲۴ ساعت بی‌ حرکت در مرکزی‌ترین نقطهٔ اتاق ایستادم و به هیچ یک از خواسته‌هایم توجه نکردم، و بعد خودم رویم را کم کرد و خوابیدم.

۱۳۸۹ مرداد ۱, جمعه

کویر


از صبح که به دنیا آمده بودم شروع کرده بودم به خوردن شن ها... خورشید هم از وقتی‌ که طلوع کرده بود با تمام سنگینی‌ ‌اش روی چشمانم نشسته بود و از جایش تکان نمیخورد... چشمهایم تقریبا بسته بودند، هوا به شدت گرم بود ... انگار در آغوش خورشید بودم...کویر را دوست داشتم با تمام این بدبختی‌هایش .... با ولع تمام شن‌ها را میخوردم، تمام تن و صورتم پر از شن بود، لا بلای موها و مژه‌هایم و لبهایم که خشک و خاکی بود... به سختی و با حرص شن‌ها را میخوردم و خاک کویر را با تمام وجود در آغوش می‌کشیدم... هرچه بیشتر می‌گذشت حریص تر میشدم، با اینکه خوردنو حرکت کردن هم سخت تر شده بود و گرما بیداد میکرد! خورشید بالای سرم رسیده بود... کم کم داشتم احساس دلتنگی‌ می‌کردم... تنم را میسوزاند، خفه‌ام میکرد! اما نمیخواستم بگذارم برود... و او بی‌ اعتنا به من و خواسته‌ام مسیر خودش را می‌‌پیمود... خیلی‌ چاق شده بودم ... نگاهم به خورشید بود و اینکه از ظهر تا به حال چقدر جدی به نظر میرسید! جدی جدی داشت میرفت!!! بار‌ها از خستگی‌ و نا امیدی به زمین افتادم و برخاستم... وقتی‌ نمانده بود باید شن بیشتری میخوردم... خورشید داشت میرفت و عمر من هم.... احساس ضعف می‌کردم، دیگر تقریبا روی شن‌ها ولو شده بودم و با حرکاتی آرام شن‌ها را به دهانم میرساندم ... آخرین ایستگاه خورشید را با چشمانم بلعیدم... و با دلتنگی‌ آخرین ذرات شن را فرو دادم و چشمهایم با رفتن خورشید بسته شد.


شب بود و تا صبح این سؤ و آنسو میوزیدم... باید شن‌ها را روی اجساد می‌ریختم هرشب اینجا ولو می‌شدند و من روی تن‌هایشان سر میخوردم و آنها را مدفون می‌کردم... از این کارم لذت می‌بردم همیشه دوست داشتم چیزهای خراب را قایم کنم، چهرهٔ آرام کویر را زشت میکردند.


صبح بود و طعمه‌های جدید آماده بودند باید آنها را از زیر شن‌ها بیرون می‌کشیدم... طعمه‌های زیادی برای فردا در حال آماده شدن بودند آنها را که میدیدم ذوق زده میشدم... یکی‌‌شان دیروز همین موقع‌ها اینجا بود! پیدایش کردم، پایش بیرون مانده بود بالای سرش چرخی زدمو با چنگالهایم روی پاهای خوشمزه ‌اش فرود آمدم... خون و گوشت خوشمزه‌ای داشت فقط حیف که نمی‌شد استخوانش را خورد....پایان

۱۳۸۹ تیر ۱۱, جمعه

ترس


مدتی‌ بود که به او فکر میکرد، آن مرد مرموز با لباسهای سیاه... چند وقتی‌ میشد که مدام تعقیبش میکرد و هر بار که نگاه‌هایشان با هم تلاقی میکرد خنده‌ای بلند و موذیانه، از روی رضایت سر میداد. .... تلویزیون را خاموش کرد و کتابی‌ را که در دست داشت بست و به سمت اتاق خوابش به راه افتاد. از شب متنفر بود؛ از تمام آن صداهای عجیب و قریب و بی‌ دلیل. به همین خاطر سعی‌ میکرد شبها زود بخوابد. وارد اتاق شد، لباسهایش را بیرون آورد و روی تختش دراز کشید... صداهای لعنتی همیشگی‌... چراغ را خاموش کرد و چشمانش را بست، سعی‌ میکرد بخوابد... در حال خواب و بیداری بود که ناگهان دستی‌ را روی ساق پایش احساس کرد... پایش را سریع عقب کشید و با جیغ محکمی از جا پرید، چراغ را روشن کرد، چیزی ندید! چشمانش گرد و وحشت زده شده بودند و دندانهایش را روی هم میفشرد، تمام اتاق را ورنداز کرد... چیزی نبود، خیلی‌ آهسته روی پنجه پاهایش پائین آمد و پاورچین پاورچین و با کمر خمیده جلو رفت گردنش را کشید و انتهای تخت را نگاه کرد، خبری نبود! آب دهنش را قورت داد و کمرش را راست کرد، روی کفه پاهایش ایستاد و دور تا دور تخت را خوب اگه کرد، نفس راحتی‌ کشید و اشک در چشمانش حلقه زد، چند لحظه‌ای روی لبهٔ تخت نشست و دوباره بلند شدو از اتاق بیرون رفت. همه چراغ‌های خانه کوچکش را روشن کرد، کمی‌ آب نوشید و به اتاق خوابش برگشت... از جلو آینه که رد شد برای لحظه‌ای سایهٔ سیاهی دید... نگاه کرد ... فقط تصویر عریان خودش بود. روی تختش دراز کشید، خیلی‌ خسته بود، چراغ را خاموش کرد و با همان ابرو‌های در هم و لبهای آویزان به خواب رفت... با سرو صدای ماشینها از خواب بیدار شد، ساعت ۴:۴۵ صبح بود. نفس عمیقی کشید کمی‌ توی تختش ماند و بعد بیرون آمد و به سمت پنجره رفت، روز شاید خسته کنند بود اما از شب بهتربود! خورشید هنوز طلوع نکرده بود، پرده را کنار زد... احساس کرد سایه سیاهی از جلو چشمانش عبور کرد. سرش را عقب برد مکثی کرد بعد نفس عمیقی کشید و سرش را پائین انداخت و به حالت سرزنش تکان داد و پوزخندی زد. انگار وانمود میکرد که به چیزی فکر نمیکند و این توهم به فکرش مسخره آمده. روی شیشهٔ خنک پنجره لم داد و چشمانش را بست لبخندی زد و چشمهایش را باز کرد، ناگهان چشمانش گرد شد و دهان نیمه باز و لبهایش شروع به لرزیدن کرد، مردمرموز گوشهٔ حیاط ایستاده بود و قهقهه میزد... یک لحظه بعد غیب شد! آب دهانش را قورت داد، حتما خیالاتی شد با خودش فکر کرد که باید امروز به روانپزشک مراجعه کند، در همین احوالات بود که مرد مرموز درست درمقابل او چسبیده به شیشه ظاهر شد. محکم به عقب پرتاب شد و جیغی کشید، بلند شدو به سرعت از اتاق خارج شد شلوارش روی مبل افتاده بود آن را برداشت و به سمت در رفت قبل از اینکه در را باز کند شلوارش را پوشید و دستی‌ آن را بالا کشید!... نفسش در نمی‌‌آمد... بی‌ حرکت ماند، جرأت نمیکرد پشت سرش را نگاه کند اما هنوز سردی و سنگینی‌ آن دست را روی کمرش احساس میکرد... یک آن احساس کرد دیگر کسی‌ پشت سرش نیست، حرکت آب را روی رانها و ساق پاهایش احساس میکرد، بی‌ صدا به گریه افتاد چشمانش را روی هم فشرد و گریهٔ بی‌ صدایش تبدیل به هق هق شد. چشمهایش را باز کرد هنوز هق هق میکرد با دستش روی ساعت کنار تخت کوبید پتو را کنار زد و نفس عمیقی کشید، صورتش خیس اشک بود و خیسی شرتش به او حس خوب بیدار بودن میداد، ساعت ۴:۴۵ دقیقه بود و باید آماده میشد برای رفتن سر کار ...