پناهی پوچ سادهٔ من، تو رفتی، چه خسته، و من ماندم و میجنگم با خستگی هایم. با اینکه میدانم این دایره بن بستی ندارد. هیچ... از خود عبور میکنم و به خود باز میگردم و فکر میکنم! که شاید خواب دیدهام روزهایم را. کمرم را با رگهایم به درختی بسته ام... که تکان میخورد در باد! رو بروی خانهٔ سنگی، روبروی پنجره ها. بگذر اشکهای مرا دست زمین پاک کند، چشمهای من تا ابد بیدارند، حتا اگر تلخ... حتا اگر پوچ
۱۳۹۰ تیر ۹, پنجشنبه
پوچ
پناهی پوچ سادهٔ من، تو رفتی، چه خسته، و من ماندم و میجنگم با خستگی هایم. با اینکه میدانم این دایره بن بستی ندارد. هیچ... از خود عبور میکنم و به خود باز میگردم و فکر میکنم! که شاید خواب دیدهام روزهایم را. کمرم را با رگهایم به درختی بسته ام... که تکان میخورد در باد! رو بروی خانهٔ سنگی، روبروی پنجره ها. بگذر اشکهای مرا دست زمین پاک کند، چشمهای من تا ابد بیدارند، حتا اگر تلخ... حتا اگر پوچ
۱۳۹۰ خرداد ۲۲, یکشنبه
اشتراک در:
پستها (Atom)

