۱۳۸۹ آبان ۷, جمعه

عشق



من با روز آمیزش می‌کنم، او با شب
اما هنوز پس از سالها و سالها
شانه به شانهٔ هم ایستاده ایم
من و سایه ام
به این می‌‌گویند "عشق"

۱۳۸۹ مهر ۲۷, سه‌شنبه

دلهره‌های بی‌ پایان


باد می‌‌آید و خاطرات مردگان سالهای دور، از زیر پلک‌هایم عبور می‌کند... خاطرات روز‌های دور و نزدیک، انگار تمام مرده‌های زمین در میان تنم چشم گشوده اند... به دنیای بی‌ سامان... و خیره به بادی که می‌‌وزد، در تنم می‌‌لولند و ناله میکنند... دلهره‌های بی‌ پایان

۱۳۸۹ مرداد ۲, شنبه

رو کم کنی‌


برای اینکه روی خودم را کم کنم ۲۴ ساعت بی‌ حرکت در مرکزی‌ترین نقطهٔ اتاق ایستادم و به هیچ یک از خواسته‌هایم توجه نکردم، و بعد خودم رویم را کم کرد و خوابیدم.

۱۳۸۹ مرداد ۱, جمعه

کویر


از صبح که به دنیا آمده بودم شروع کرده بودم به خوردن شن ها... خورشید هم از وقتی‌ که طلوع کرده بود با تمام سنگینی‌ ‌اش روی چشمانم نشسته بود و از جایش تکان نمیخورد... چشمهایم تقریبا بسته بودند، هوا به شدت گرم بود ... انگار در آغوش خورشید بودم...کویر را دوست داشتم با تمام این بدبختی‌هایش .... با ولع تمام شن‌ها را میخوردم، تمام تن و صورتم پر از شن بود، لا بلای موها و مژه‌هایم و لبهایم که خشک و خاکی بود... به سختی و با حرص شن‌ها را میخوردم و خاک کویر را با تمام وجود در آغوش می‌کشیدم... هرچه بیشتر می‌گذشت حریص تر میشدم، با اینکه خوردنو حرکت کردن هم سخت تر شده بود و گرما بیداد میکرد! خورشید بالای سرم رسیده بود... کم کم داشتم احساس دلتنگی‌ می‌کردم... تنم را میسوزاند، خفه‌ام میکرد! اما نمیخواستم بگذارم برود... و او بی‌ اعتنا به من و خواسته‌ام مسیر خودش را می‌‌پیمود... خیلی‌ چاق شده بودم ... نگاهم به خورشید بود و اینکه از ظهر تا به حال چقدر جدی به نظر میرسید! جدی جدی داشت میرفت!!! بار‌ها از خستگی‌ و نا امیدی به زمین افتادم و برخاستم... وقتی‌ نمانده بود باید شن بیشتری میخوردم... خورشید داشت میرفت و عمر من هم.... احساس ضعف می‌کردم، دیگر تقریبا روی شن‌ها ولو شده بودم و با حرکاتی آرام شن‌ها را به دهانم میرساندم ... آخرین ایستگاه خورشید را با چشمانم بلعیدم... و با دلتنگی‌ آخرین ذرات شن را فرو دادم و چشمهایم با رفتن خورشید بسته شد.


شب بود و تا صبح این سؤ و آنسو میوزیدم... باید شن‌ها را روی اجساد می‌ریختم هرشب اینجا ولو می‌شدند و من روی تن‌هایشان سر میخوردم و آنها را مدفون می‌کردم... از این کارم لذت می‌بردم همیشه دوست داشتم چیزهای خراب را قایم کنم، چهرهٔ آرام کویر را زشت میکردند.


صبح بود و طعمه‌های جدید آماده بودند باید آنها را از زیر شن‌ها بیرون می‌کشیدم... طعمه‌های زیادی برای فردا در حال آماده شدن بودند آنها را که میدیدم ذوق زده میشدم... یکی‌‌شان دیروز همین موقع‌ها اینجا بود! پیدایش کردم، پایش بیرون مانده بود بالای سرش چرخی زدمو با چنگالهایم روی پاهای خوشمزه ‌اش فرود آمدم... خون و گوشت خوشمزه‌ای داشت فقط حیف که نمی‌شد استخوانش را خورد....پایان

۱۳۸۹ تیر ۱۱, جمعه

ترس


مدتی‌ بود که به او فکر میکرد، آن مرد مرموز با لباسهای سیاه... چند وقتی‌ میشد که مدام تعقیبش میکرد و هر بار که نگاه‌هایشان با هم تلاقی میکرد خنده‌ای بلند و موذیانه، از روی رضایت سر میداد. .... تلویزیون را خاموش کرد و کتابی‌ را که در دست داشت بست و به سمت اتاق خوابش به راه افتاد. از شب متنفر بود؛ از تمام آن صداهای عجیب و قریب و بی‌ دلیل. به همین خاطر سعی‌ میکرد شبها زود بخوابد. وارد اتاق شد، لباسهایش را بیرون آورد و روی تختش دراز کشید... صداهای لعنتی همیشگی‌... چراغ را خاموش کرد و چشمانش را بست، سعی‌ میکرد بخوابد... در حال خواب و بیداری بود که ناگهان دستی‌ را روی ساق پایش احساس کرد... پایش را سریع عقب کشید و با جیغ محکمی از جا پرید، چراغ را روشن کرد، چیزی ندید! چشمانش گرد و وحشت زده شده بودند و دندانهایش را روی هم میفشرد، تمام اتاق را ورنداز کرد... چیزی نبود، خیلی‌ آهسته روی پنجه پاهایش پائین آمد و پاورچین پاورچین و با کمر خمیده جلو رفت گردنش را کشید و انتهای تخت را نگاه کرد، خبری نبود! آب دهنش را قورت داد و کمرش را راست کرد، روی کفه پاهایش ایستاد و دور تا دور تخت را خوب اگه کرد، نفس راحتی‌ کشید و اشک در چشمانش حلقه زد، چند لحظه‌ای روی لبهٔ تخت نشست و دوباره بلند شدو از اتاق بیرون رفت. همه چراغ‌های خانه کوچکش را روشن کرد، کمی‌ آب نوشید و به اتاق خوابش برگشت... از جلو آینه که رد شد برای لحظه‌ای سایهٔ سیاهی دید... نگاه کرد ... فقط تصویر عریان خودش بود. روی تختش دراز کشید، خیلی‌ خسته بود، چراغ را خاموش کرد و با همان ابرو‌های در هم و لبهای آویزان به خواب رفت... با سرو صدای ماشینها از خواب بیدار شد، ساعت ۴:۴۵ صبح بود. نفس عمیقی کشید کمی‌ توی تختش ماند و بعد بیرون آمد و به سمت پنجره رفت، روز شاید خسته کنند بود اما از شب بهتربود! خورشید هنوز طلوع نکرده بود، پرده را کنار زد... احساس کرد سایه سیاهی از جلو چشمانش عبور کرد. سرش را عقب برد مکثی کرد بعد نفس عمیقی کشید و سرش را پائین انداخت و به حالت سرزنش تکان داد و پوزخندی زد. انگار وانمود میکرد که به چیزی فکر نمیکند و این توهم به فکرش مسخره آمده. روی شیشهٔ خنک پنجره لم داد و چشمانش را بست لبخندی زد و چشمهایش را باز کرد، ناگهان چشمانش گرد شد و دهان نیمه باز و لبهایش شروع به لرزیدن کرد، مردمرموز گوشهٔ حیاط ایستاده بود و قهقهه میزد... یک لحظه بعد غیب شد! آب دهانش را قورت داد، حتما خیالاتی شد با خودش فکر کرد که باید امروز به روانپزشک مراجعه کند، در همین احوالات بود که مرد مرموز درست درمقابل او چسبیده به شیشه ظاهر شد. محکم به عقب پرتاب شد و جیغی کشید، بلند شدو به سرعت از اتاق خارج شد شلوارش روی مبل افتاده بود آن را برداشت و به سمت در رفت قبل از اینکه در را باز کند شلوارش را پوشید و دستی‌ آن را بالا کشید!... نفسش در نمی‌‌آمد... بی‌ حرکت ماند، جرأت نمیکرد پشت سرش را نگاه کند اما هنوز سردی و سنگینی‌ آن دست را روی کمرش احساس میکرد... یک آن احساس کرد دیگر کسی‌ پشت سرش نیست، حرکت آب را روی رانها و ساق پاهایش احساس میکرد، بی‌ صدا به گریه افتاد چشمانش را روی هم فشرد و گریهٔ بی‌ صدایش تبدیل به هق هق شد. چشمهایش را باز کرد هنوز هق هق میکرد با دستش روی ساعت کنار تخت کوبید پتو را کنار زد و نفس عمیقی کشید، صورتش خیس اشک بود و خیسی شرتش به او حس خوب بیدار بودن میداد، ساعت ۴:۴۵ دقیقه بود و باید آماده میشد برای رفتن سر کار ...

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۰, جمعه

عادت


دو سال و چند ماه بود که همچنان زور می زد، آبها همه سرد و لجن گرفته، قابله‌ها در‌ها را نیمه باز گذاشته و رفته بودند. کودک هم از خدا خواسته در بطن مادر به زندگی‌ پر از کثافتش ادامه میداد. - البته او به کثافت عادت داشت و یا اصلا نمیدانست کثافت چیست!- زن چند بار به صرافت افتاده بود که شکمش را با چاقو پاره کند ولی‌ برای بچه می‌‌ترسید. از اینها گذشته، خودش هم دیگر به کثافت و بوی لجن خو گرفته بود.با خودش می‌‌گفت، شاید همین روز‌ها زور زدن را رها کند. به قول ...... اسمش مهم نیست مهم اینست که زندگی‌ همین لحظاتی است که می‌‌گذرد. به تمام این چرندیات فکر می‌‌کرد اما هنوز زور می زد. شاید به زور زدن هم عادت کرده بود. پلک‌های آویزان ، سینه‌های افتاده ، شکم بر آمده، دست و پا‌های لاغر ...... کلا تغییر شکل داده بود. به سوسک کریهی می‌‌مانست که به پشت افتاده و نمی‌توانست بلند شود. اما همهٔ اینها دیگر زندگیش بودند و او بی‌ اعتراض به آن‌ ادامه میداد.تنها چیزی که کمی‌ آزارش میداد عادت جدید بچه بود، چون او حالا دو سال و چند ماهه بود، عقل و دندانش رشد کرده ، عادت قبیح خونخواری را کنار گذاشته بود و مثل یک انسان متمدن گوشت میخورد! پایان

اسیر




اسیرم ، تو یه مکعب توپر کاغذی بی‌ نهایت ... پاره می‌کنم و پاره میشم و میرم و میرم و هوائی نیست .... تو این دنیایی که همه تو هم میگنجن و همه تو هم تکرار میشن و همه تو هم انکار میشن ... آیا من مجموعه‌ای از خیال‌های ناباور اطرافم هستم که از من گریخته اند و در برابرم جبهه گرفته اند؟ :(

آینه


ساعت هنوز هشت و بیست دقیقه بود ، باید یکنفر را استخدام می‌‌کرد که این عقربه‌ها را هل بدهد. حوصلهٔ جمع کردن میز را نداشت، خسته و سنگین بلند شد و به اتاق خوابش رفت. در آینه نگاهی‌ انداخت, آرام به صورتش دست کشید و اشک در چشمانش حلقه زد. می‌خواست گریه کند اما تمام دلیل‌ها مثل کلافی سر در گم به هم پیچیده بودند... رفت و در تختخواب نا مرتبش دراز کشید. چقدر خسته و شکسته بود... آنقدر با افکار مسمومش کلنجار رفت تا بالاخره چشمانش بسته شد و از روزنی کوچک وارد خیابانی خلوت و رنگ پریده شد که انگار از صد سال پیش رنگ آدم به خودش ندیده بود. آواز مخوف کلاغ‌ها و زوزهٔ غمگین باد‌ی که گهگاه می‌وزید و شاخه‌های پلاسیدهٔ درختان و آگهی‌‌های ترحیم روی دیوار‌ها را تکان میداد با صدای شلپ شلپ کفش‌های خاک گرفته اش که با بی‌ رمقی تمام روی کف خیابان فرود می‌‌آمد به هم آمیخته بودند و منظرهٔ بی‌ روح خیابان را دلگیر تر می‌ کردند. بی‌ هدف گام بر میداشت و کلمات رنگ و رو رفتهٔ روی دیوار‌ها را میخواند ... نماز ستون ...د... چشمش به آگهی‌ ترحیمی افتاد که با حالتی کج و ناشیانه روی دیوار چسبانده شده بود و گوشهٔ پایینی اش مدام با وزش باد تکان می‌‌خورد، تصویر متوفی به نظرش آشنا آمد، جلو رفت و گوشهٔ آگهی‌ را با انگشتش نگاه داشت .... نامزدش مرده بود! باور نمیکرد سرش را کج کرد و توی چشمهای مرده زل زد ناگهان سنگینی‌ دست سردی را روی شانه اش احساس کرد، برگشت و او را دید...نامزدش بود که از چشمهایش خون می‌‌آمد و لا به لای دندان‌های شکسته اش کرم‌های ریز وول می‌‌خوردند و همراه با چرک و خون بیرون می‌‌ریختند ... خواست عقب عقب برود که پشتش به دیوار خورد ، خودش را آرام روی دیوار کشید و یک آن‌ پا به فرار گذاشت. نامزدش هم به دنبال او می‌‌دوید و خندهٔ کریهی می‌‌کرد که تا عمق استخوان‌هایش نفوذ میکرد و به او میفهماند که به زودی مقهور خواهد شد...اما به دویدن ادامه داد. آنقدر دوید که دیگر نفسش بالا نمی‌‌آمد. هرچه او خسته تر میشد و از نفس می‌‌افتاد نامزدش جان بیشتری میگرفت. میدانست اگر همینطوری ادامه دهد کارش تمام خواهد بود... بهتر بود در کوچه پس کوچه‌ها گمراهش کند، کمی‌ جلوتر سمت راست درون کوچه‌ای پیچید و تا نفس داشت دوید، ناگهان دیوار سنگی‌ بزرگی‌ در برابر خود دید، برگشت و نگاه کرد ، کوچه بن بست بود! مثل حیوانی که در قفس افتاده باشد به این طرف و آنطرف میرفت و خودش را به دیوار‌ها می‌‌کوبید; تا اینکه دوباره آن‌ دست سرد و سنگین را روی شانه ی چپش احساس کرد، تمام تنش بی‌ حس شد و عرق سردی روی پیشانیش نشست سوزش عمیقی در پهلویش احساس میکرد که نفسش را بند می‌‌آورد، به سختی بر گشت و به پشت روی زمین افتاد ، نامزدش یک تکه آینه شکسته در دست داشت که از آن‌ خون میچکید....از ترس خودش را خیس کرد و به گریه افتاد. نامزدش آنچنان خنده‌ای کرد که تمام کرم‌ها و کثافت‌های دهانش روی صورت و بدن او پاشید، چشمهایش برگشت و با ضربه‌ای محکم آینه را در قلب او فرو کرد. تمام کوچه تبدیل به آینه شد و همه جا تصویر خونین جسد او بود...با صدای زنگ موبایلش از خواب پرید، دستش روی قلبش بود و نفس نفس می‌‌زد. با پشت دست عرق پیشانیش را پاک کرد و سعی‌ کرد نفس عمیقی بکشد. کابوس وحشتناکی‌ بود. موبایلش همچنان زنگ می‌‌زد آن‌ را برداشت و به سمت در اتاق رفت و خارج شد.زمین چقدر سرد بود ، ناخوداگاه پایش را که یخ کرده بود بلند کرد و دوباره به زمین گذاشت. فرش ها... فرش‌ها کجا بودند؟! چشمانش را خوب باز کرد خودش را در راهرویی تنها یافت که همهٔ دیوار‌هایش و حتا کف آن از آینه بودند! برگشت در اتاقش را باز کرد... هیچ چیز نبود! هیچ! فقط یک در که به روی هیچ و آن‌ راهرو باز میشد!در را بست و بهت زده وارد شد، روی دیوارها تابلو‌های نقاشی‌ با شمایل افرادی که میشناخت آویزان بود! دلش بهم میخورد شروع کرد به سر و صورت خودش کوبیدن... به طرف تابلو‌ها هجوم برد و آنها را یکی‌ یکی‌ شکست. خون از میان آنها جاری شد... موبایلش همچنان زنگ میزد، آن‌ را با شدت توی سر خودش کوبید وبعد به طرف دیوار پرت کرد، خندهٔ خشک و جنون آمیزی سر داد و به سمت تکه‌های فرو ریختهٔ آینه رفت. صدای چرخش آرام کلید را در قفل در شنید ، چشم‌هایش را بست و قطره‌ای خون آخرین روزن را پر کرد...... . پایان

چاقو


می‌دانم شما هم دیگر حوصلهٔ خواندن مطالب بی‌ سر و ته من را ندارید، خودم هم از نوشتن خسته ام. بنابر این تصمیم گرفتم که برای همیشه با شما خداحافظی کنم. این را گفت و بدون اینکه اجازه پاسخ دادن به آنها بدهد از آن جمع چند نفر که آمادهٔ رفتن بودند جدا شد و به سمت اتاق رئیس رفت. (می‌دانم ابتدا تصور کردید که خودم دارم خداحافظی می‌کنم! اما نه در واقع این مت بود که داشت می‌‌رفت)، مردی چهل و سه ساله با قدی متوسط و اندامی میانه که مو‌های جو گندمی کم پشتی‌ داشت و جلوی پیشانیش تقریبا خالی‌ بود. حدودا پانزده سالی‌ می‌‌شد که در آن نشریه کار می‌‌کرد؛ اما انگار چیزی درون او باعث می‌‌شد که همیشه به یک سبک بنویسد، برای همین این اواخر کارش کمی‌ قدیمی‌ و رنگ و رو رفته به نظر می‌‌رسید. دیگر سوژه‌ای نداشت و ذوق هنری‌اش ته کشیده بود... احساس می‌‌کرد حشره‌ای موذی روی مغزش نشسته و آن را ذره ذره می‌‌خورد. چیزی در چنته نداشت و این را خوب می‌‌دانست که اگر با پای خودش نرود تا یک ماه دیگر عذرش را می‌‌خواهند. به اتاق رئیس که رسید کتش را مرتب کرد، در زد و به آرامی وارد اتاق شد. جک مرد خوشرو و خوش قیافه‌ای بود... مت را خوب ور انداز کرد... کت و شلوار قهوه‌ای رنگ و گشادش به تنش زار می‌‌زد و شانه‌های افتاده‌اش احساس ترحم جک را که روی هم رفته مرد موفقی‌ بود بر می‌‌انگیخت. مت پاکت سفیدی از جیب کتش بیرون آورد و روی میز گذاشت. بعد با صدایی آهستهٔ گفت : امیدوارم که با آن موافقت کنید. جک نگاهی‌ به چهره بی‌ رمق مت انداخت، پاکت را برداشت و باز کرد اما اصلا متعجب نشد.و با لحنی دلجویانه گفت : مت ما به تو عادت کرده بودیم، اما حالا که میخواهی‌ بروی حرفی‌ نیست فقط از اینکه ما را ترک می‌‌کنی‌ بسیار متاسفیم و دلمان برایت تنگ می‌‌شود. مت پاسخی نداد، هر دوی‌شان میدانستند که مت دیگر آنجا کاری ندارد! جک نامه را امضا کرد و مت با همان صدای آرام و گرفته گفت : زندگی‌ هنری من هم تمام شد... با جک خداحافظی رسمی‌ کرد و رفت. اگرچه استعفا داده بود و بی‌ نهایت افسرده... اما گام‌های آخر را به طرزی غیر عادی محکم بر میداشت و سرش را با خیالی آسوده و چشمهای براق بالا گرفته بود. انگار تمام سنگینی‌ که بر دوشش بود همان پاکت سفید بود. از دفتر خارج شد و آرام در را بست. چند قدمی‌ با همان حالت عجیب و حماسی گام برداشت اما کم کم با دیدن ظاهر عادی روز و رفت و آمد همیشگی‌ مردم تمام آن هیجانات با شکوه فروکش کرد... بله... اتفاقی‌ نیافتاده بود به جز اینکه شغلش را از دست داده بود و باید دنبال کاری می‌‌گشت که پول اجاره خانه و مالیات‌هایش را با آن بپردازد. ترجیح میداد حداقل امروز را به جای سر کردن با افکار مسموم به خانه برود و کمی‌ استراحت کند. خانه‌اش در خیابانی در جنوب شهر و در کوچه‌ای تنگ و بی‌ رنگ و رو بود که هر گاه به آنجا می‌‌رسید آخرین رمقش را به کوچهٔ دلگیر می‌‌بخشید و وارد خانه میشد... احساس گرسنگی می‌‌کرد اما حوصلهٔ دیدن آشپزخانهٔ بهم ریخته و ظرف‌های تلنبار شده‌اش را نداشت. یکراست به اتاق خواب رفت و با همان کفش و لباس توی تخت دراز کشید... چشمهایش را روی هم گذاشت و دست‌هایش را باز کرد که تلفن با صدای گوش خراشی شروع به زنگ زدن کرد، دستش را به سختی به طرف تلفن کشید و گوشی را برداشت. برادر بزرگش بود و طبق معمول حرفی‌ برای گفتن نداشت، فقط احساس پدر خواندگی‌اش گل کرده بود. بعد از حدود پانزده دقیقه مکالمه که تقریبا همه‌اش به نصایح پر ابهت برادر بزرگ گذشت خداحافظی کرد و گوشی را گذاشت. بلند شد و روی لبهٔ تخت نشست. دستانش را محکم روی مو‌های کم پشتش کشید و سرش را میان دستانش فشرد. آهی کشید و با بی‌ میلی بلند شد. ربروی آینه ایستاد، جای خالی‌ موهایش را خوب ور انداز کرد، پیشانی چین خورده، پلک‌های افتاده، چشم‌های ریز، دماغ عقابی و لبهای نازک که به سیاهی می‌گرائیدند. از اتاقش بیرون رفت و به طرف آشپزخانه حرکت کرد. نگاهی‌ به منظرهٔ چندش آور روبرویش انداخت و باز هم چاقوی آشپزخانه را دید...آن را برداشت و با احتیاط درون دستمالی پیچید و پشت ظرفها قایم کرد، نوشیدنی‌‌اش را بر داشت و از آشپزخانه خارج شد. روی کاناپه لم داد و تلویزیون را روشن کرد. هر روز این موقع سریال مورد علاقه‌اش را می‌‌دید... یکی‌ از بازیگران به طرز عجیبی‌ به دختر عمه‌اش شبیه بود... که دختری بود ۳۷ ساله با اندامی نسبتا چاق، و صورتی‌ داشت گرد و گندم گون با چشمان قهوه‌ای و لبهای کوچک... مهم تر از همه اینکه تا بحال ازدواج نکرده بود و همیشه تولد مت را بخاطر داشت. مت با اینکه هیچ احساسی‌ نسبت به بتی (دختر عمه اش) نداشت اما از ابراز علاقه‌های او بدش نمی‌‌آمد و احساس غرور میکرد... با این حال همیشه فاصله‌اش را با بتی حفظ کرده بود و طوری وا نمود می‌‌کرد که انگار متوجه احساسات او نمی‌‌شود... همچنان مشغول تماشای تلوزیون بود که زنگ در به صدا در آمد ، به سمت در رفت و از چشمی نگاهی‌ کرد؛ صاحبخانه بود!! در را باز کرد و بعد از احوالپرسی کوتاهی‌ صاحبخانه برگه‌ای به او داد و خداحافظی کرد. دو روز از مهلت پرداخت اجاره خانه گذشته بود و او فراموش کرده بود که آن را بپردازد. حالا باید جریمه‌اش را نیز می‌‌پرداخت. در را بست و کاغذ را روی کاناپه پرت کرد و وارد آشپزخانه شد... دستکش‌هایش را پوشید و شروع به تمیز کردن آشپزخانه کرد. چاقو را با احتیاط برداشت و درون یخچال گذاشت بعد دوباره آن را بیرون آورد و درون کابینت پشت ظرف‌ها قایم کرد... کار‌هایش که تمام شد سیگاری روشن کرد و کتاب نیمه تمامش را برداشت و مشغول مطالعه شد. حدودا ساعت یک ربع به یازده بود که کتاب را بست و به تختخواب رفت... خوابش گرفته بود اما مدام ذهنش به سمت چاقو می‌‌رفت... بلند شد و در اتاقش را بست ، لامپ‌ها را روشن کرد و به تختخواب بازگشت. نگاهی‌ به دور تا دوره اتاق انداخت و از فرط خستگی‌ بخواب رفت. نیمه‌های شب گرمای دستی‌ را روی پشتش احساس کرد و با لرزشی از خواب پرید. برگشت و بتی را دید که لخت و عریان در کنار او دراز کشیده! نفسش بند آمد و تمام تنش خیس عرق شد... بتی گفت : نترس مت، منم بتی. دلم خیلی‌ برایت تنگ شده بود، فردا روز تولد توست ... خواستم اولین کسی‌ باشم که وقتی‌ بیدار می‌‌شوی ببینی‌، و تودت را تبریک بگوید! مت همچنان مات و مبهوت نگاهش می‌‌کرد... بتی دستش را آرام روی تن مت کشید و خودش را به مت نزدیک کرد، دهانش را روی لبهای مت گذاشت و آرام بوسید... آنقدر آرام و ملایم میبوسید که مت هم شروع به بوسیدن کرد... مت در جوانی‌اش دوست دختر داشت اما انگار اولین بار بود که دستش به تنی چنین لطیف و گرم میخورد! آرام دستش را روی ساق پای بتی گذاشت و شروع به نوازش کرد. دستهایش را آرام آرام تا روی سینه‌های او آورد، سرش را زیر گلویش برد و نفس عمیقی کشید ، پتو را کنار زد، روی تن بتی خم شد و از زیر گلوی او شروع به بوسیدن کرد به طرف پائین... گرمای دست و ناخنهای بتی را روی پشتش احساس می‌‌کرد، ناگهان پشتش یخ کرد... انگار یک جسم سنگین سرد روی کمرش کشیده میشد... برای لحظه‌ای بی‌ حرکت ماند و بعد با چشمهای گرد و دهان باز به صورت بتی نگاه کرد و فریاد کشید... به جای بتی یک مرد چاق با ریش پر پشت و موهای بلند با دندان‌های جلوی سیاه و لبخندی موذیانه دید، خواست بلند شود که چاقوی سرد تا انتها درون کمرش فرو رفت. پلک‌هایش را محکم روی هم فشرد و باز کرد، صبح شده بود، به تختخوابش نگاه کرد کسی‌ آنجا نبود و در اتاق همچنان بسته... آب دهانش را قورت داد و نفس راحتی‌ کشید. ساعت هشت صبح بود، به حمام رفت و دوش گرفت، بیرون که آمد صدای زنگ در را شنید... از چشمی نگاه کرد، بتی با یک جعبه کادوی باریک و بلند پشت در ایستاده بود. عرق سردی روی تنش نشست آرام کنار رفت و به تقویم خود نگاهی‌ انداخت، روز تولدش بود. بتی چند بار دیگر زنگ زد و وقتی‌ صدایی نشنید رفت... مت از کار خودش ناراحت شد و خواست در را باز کند ولی‌ منصرف شد و روی کاناپه نشست... چشمش به کاغذ سفید و اخطار صاحب خانه افتاد. اخمهایش را در هم کرد، بلند شد و به آشپزخانه رفت. مشغول آماده کردن صبحانه شد... پرتقال‌ها را روی میز گذاشت و چاقو را بیرون آورد، کمی‌ به آن خیره شد و نوک چاقو را به آهستگی روی شکمش کشید، ناگهان با صدای جیغ زنانه‌ای به طرف پنجره برگشت، بتی را دید که از پشت پنجره با چشمان هراسان نگاهش میکرد و جیغ میزد ؛ دوید و خواست از آشپزخانه خارج شود ولی‌ به هیکل مرد ریشوی تنومندی خورد و به زمین افتاد و مرد چاقو را محکم درون شکم و سینه‌اش فرو کرد.......... در شکسته شد و بتی هق هق کنان با پلیس وارد شد، جسد مت جلوی دیوار روی کف آشپزخانه افتاده بود .. روده‌هایش بیرون ریخته بودند و چاقو هنوز در دستانش بود! پایان

۱۳۸۹ اردیبهشت ۸, چهارشنبه

پوچ، پر، خالی‌


ایستاده بود ، با چهره ای غبار الود ، آبروهای گره خورده و چشمانی خسته اما جسور که به خاطر وزش باد نیمه باز مانده بود.... در دست راستش پاهای بچه گربه و در دست چپش اسلحه‌اش را محکم نگاه داشته بود.... باد، گرد و غبار اجساد و خرابه ها را به صورتش میکوبید و گوشش را پر از صدای تکان خوردن و لرزیدن اجساد و اجسام نفرت انگیز میکرد... او و بچه گربه آخرین باز ماندگان این کشتار جمعی بودند! جای گربه و اسلحه را عوض کرد ... گردنش را گرفت و به چشمانش خیره شد .... نگاه پر التماس و مظلومانه گربه هیچ اثری در او نگذاشت ... این آخرین امیدش بود ، آخرین شانس ... اسلحه را گذاشت روی پیشانی گربه ، چشمانش را بست .... ماشه را
کشید و با ترس و تردید چشمانش را گشود ... شأنه هایش افتاد ، باز هم... پوچ بود
چشمان گربه هنوز همانطور مظلومان نگاه میکردند و دود از سوراخ پیشانی‌اش خارج میشد... او را به گوشه ای پرت کرد ... نگاهی به اطراف انداخت ، کمی دور تر از جایی که ایستاده بود دیوار خیلی کوتاهی بود که تا شانه‌اش می رسید و باد اجساد و اشغالها را کنارش جمع کرده بود ... آهسته و بی‌رمق به سمت دیوار به راه افتاد ، نزدیک که شد چهرهٔ آشنای خواهرش را دید ، خیلی خسته بود ، پایش را روی اجساد گذاشت و کمی بالا رفت تا توانست روی دیوار بنشیند....نفس عمیق و نه چندان آرامی کشید ، به اسلحه‌اش خیره شد ، دستش را روی صورت و تن خودش کشید ... حداقل وجود خودش را باور داشت.... هیچ کس باقی نمانده بود
اگر این یک توهم بود بیدار میشد ، اگر بازی‌اش داده بودند از این سر در گمی نجات مییافت.... اسلحه را روی شقیقه‌اش گذاشت...آب دهانش را قورت داد... نفس عمیقی کشید ... اسلحه را محکم گرفت و شلیک کرد.... ....جسم سنگینش پشت دیوار افتاد ، چشمانش نیمه باز مانده بودند ، توان هیچ حرکتی نداشت ، حتا چشمهایش را نمیتوانست بچرخاند... فقط سوراخی توی سرش احساس میکرد که هوائی سرد به آن نفوذ میکرد و دودی از آن خارج میشد