۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۰, جمعه

آینه


ساعت هنوز هشت و بیست دقیقه بود ، باید یکنفر را استخدام می‌‌کرد که این عقربه‌ها را هل بدهد. حوصلهٔ جمع کردن میز را نداشت، خسته و سنگین بلند شد و به اتاق خوابش رفت. در آینه نگاهی‌ انداخت, آرام به صورتش دست کشید و اشک در چشمانش حلقه زد. می‌خواست گریه کند اما تمام دلیل‌ها مثل کلافی سر در گم به هم پیچیده بودند... رفت و در تختخواب نا مرتبش دراز کشید. چقدر خسته و شکسته بود... آنقدر با افکار مسمومش کلنجار رفت تا بالاخره چشمانش بسته شد و از روزنی کوچک وارد خیابانی خلوت و رنگ پریده شد که انگار از صد سال پیش رنگ آدم به خودش ندیده بود. آواز مخوف کلاغ‌ها و زوزهٔ غمگین باد‌ی که گهگاه می‌وزید و شاخه‌های پلاسیدهٔ درختان و آگهی‌‌های ترحیم روی دیوار‌ها را تکان میداد با صدای شلپ شلپ کفش‌های خاک گرفته اش که با بی‌ رمقی تمام روی کف خیابان فرود می‌‌آمد به هم آمیخته بودند و منظرهٔ بی‌ روح خیابان را دلگیر تر می‌ کردند. بی‌ هدف گام بر میداشت و کلمات رنگ و رو رفتهٔ روی دیوار‌ها را میخواند ... نماز ستون ...د... چشمش به آگهی‌ ترحیمی افتاد که با حالتی کج و ناشیانه روی دیوار چسبانده شده بود و گوشهٔ پایینی اش مدام با وزش باد تکان می‌‌خورد، تصویر متوفی به نظرش آشنا آمد، جلو رفت و گوشهٔ آگهی‌ را با انگشتش نگاه داشت .... نامزدش مرده بود! باور نمیکرد سرش را کج کرد و توی چشمهای مرده زل زد ناگهان سنگینی‌ دست سردی را روی شانه اش احساس کرد، برگشت و او را دید...نامزدش بود که از چشمهایش خون می‌‌آمد و لا به لای دندان‌های شکسته اش کرم‌های ریز وول می‌‌خوردند و همراه با چرک و خون بیرون می‌‌ریختند ... خواست عقب عقب برود که پشتش به دیوار خورد ، خودش را آرام روی دیوار کشید و یک آن‌ پا به فرار گذاشت. نامزدش هم به دنبال او می‌‌دوید و خندهٔ کریهی می‌‌کرد که تا عمق استخوان‌هایش نفوذ میکرد و به او میفهماند که به زودی مقهور خواهد شد...اما به دویدن ادامه داد. آنقدر دوید که دیگر نفسش بالا نمی‌‌آمد. هرچه او خسته تر میشد و از نفس می‌‌افتاد نامزدش جان بیشتری میگرفت. میدانست اگر همینطوری ادامه دهد کارش تمام خواهد بود... بهتر بود در کوچه پس کوچه‌ها گمراهش کند، کمی‌ جلوتر سمت راست درون کوچه‌ای پیچید و تا نفس داشت دوید، ناگهان دیوار سنگی‌ بزرگی‌ در برابر خود دید، برگشت و نگاه کرد ، کوچه بن بست بود! مثل حیوانی که در قفس افتاده باشد به این طرف و آنطرف میرفت و خودش را به دیوار‌ها می‌‌کوبید; تا اینکه دوباره آن‌ دست سرد و سنگین را روی شانه ی چپش احساس کرد، تمام تنش بی‌ حس شد و عرق سردی روی پیشانیش نشست سوزش عمیقی در پهلویش احساس میکرد که نفسش را بند می‌‌آورد، به سختی بر گشت و به پشت روی زمین افتاد ، نامزدش یک تکه آینه شکسته در دست داشت که از آن‌ خون میچکید....از ترس خودش را خیس کرد و به گریه افتاد. نامزدش آنچنان خنده‌ای کرد که تمام کرم‌ها و کثافت‌های دهانش روی صورت و بدن او پاشید، چشمهایش برگشت و با ضربه‌ای محکم آینه را در قلب او فرو کرد. تمام کوچه تبدیل به آینه شد و همه جا تصویر خونین جسد او بود...با صدای زنگ موبایلش از خواب پرید، دستش روی قلبش بود و نفس نفس می‌‌زد. با پشت دست عرق پیشانیش را پاک کرد و سعی‌ کرد نفس عمیقی بکشد. کابوس وحشتناکی‌ بود. موبایلش همچنان زنگ می‌‌زد آن‌ را برداشت و به سمت در اتاق رفت و خارج شد.زمین چقدر سرد بود ، ناخوداگاه پایش را که یخ کرده بود بلند کرد و دوباره به زمین گذاشت. فرش ها... فرش‌ها کجا بودند؟! چشمانش را خوب باز کرد خودش را در راهرویی تنها یافت که همهٔ دیوار‌هایش و حتا کف آن از آینه بودند! برگشت در اتاقش را باز کرد... هیچ چیز نبود! هیچ! فقط یک در که به روی هیچ و آن‌ راهرو باز میشد!در را بست و بهت زده وارد شد، روی دیوارها تابلو‌های نقاشی‌ با شمایل افرادی که میشناخت آویزان بود! دلش بهم میخورد شروع کرد به سر و صورت خودش کوبیدن... به طرف تابلو‌ها هجوم برد و آنها را یکی‌ یکی‌ شکست. خون از میان آنها جاری شد... موبایلش همچنان زنگ میزد، آن‌ را با شدت توی سر خودش کوبید وبعد به طرف دیوار پرت کرد، خندهٔ خشک و جنون آمیزی سر داد و به سمت تکه‌های فرو ریختهٔ آینه رفت. صدای چرخش آرام کلید را در قفل در شنید ، چشم‌هایش را بست و قطره‌ای خون آخرین روزن را پر کرد...... . پایان

هیچ نظری موجود نیست: