۱۳۹۰ مرداد ۲۱, جمعه

گله‌




صدای روضه می‌‌آمد، لبهایش می‌‌لرزیدند. معلوم بود دارد زور میزند که گریه کند. چندشم شد؛ لبهایش مسخره شده بودند.
به او گفتم زور نزن، معلوم است داری زور میزنی‌ که گریه کنی‌. بغضش ترکید...
با حالت چندشی ابروهایش را در هم کرد انگار که می‌خواست بگوید توی بی‌ دین و مذهب چه می‌فهمی بعد به گریه‌اش ادامه داد... هق هق
دیگر چیزی نگفتم، بی‌ تفاوت بودم و هنوز هم چندشم میشد.
سالها گذشت.
آدم بزرگی‌ بودم که میدانستم، آدم بزرگ ها، گاهی دنبال بهانه‌ای میگردند که درد‌هایشان را خالی‌ کنند....
دیگر بیشتر از صدای مسخره روضه خوان، صدای مبهم و شکستهٔ لبهای او در گوشم طنین انداز میشد.
خطوط چهره‌ای که نشان از آدم بزرگ بودن داشت و گله‌ای اندوه بار در چشمانی که فهمیده نمی‌شدند.