باد میآید و خاطرات مردگان سالهای دور، از زیر پلکهایم عبور میکند... خاطرات روزهای دور و نزدیک، انگار تمام مردههای زمین در میان تنم چشم گشوده اند... به دنیای بی سامان... و خیره به بادی که میوزد، در تنم میلولند و ناله میکنند... دلهرههای بی پایان