۱۳۸۹ آبان ۷, جمعه

عشق



من با روز آمیزش می‌کنم، او با شب
اما هنوز پس از سالها و سالها
شانه به شانهٔ هم ایستاده ایم
من و سایه ام
به این می‌‌گویند "عشق"

۱۳۸۹ مهر ۲۷, سه‌شنبه

دلهره‌های بی‌ پایان


باد می‌‌آید و خاطرات مردگان سالهای دور، از زیر پلک‌هایم عبور می‌کند... خاطرات روز‌های دور و نزدیک، انگار تمام مرده‌های زمین در میان تنم چشم گشوده اند... به دنیای بی‌ سامان... و خیره به بادی که می‌‌وزد، در تنم می‌‌لولند و ناله میکنند... دلهره‌های بی‌ پایان