۱۳۹۰ دی ۱۰, شنبه
۱۳۹۰ مهر ۹, شنبه
۱۳۹۰ شهریور ۲۱, دوشنبه
۱۳۹۰ مرداد ۲۱, جمعه
گله
صدای روضه میآمد، لبهایش میلرزیدند. معلوم بود دارد زور میزند که گریه کند. چندشم شد؛ لبهایش مسخره شده بودند.
به او گفتم زور نزن، معلوم است داری زور میزنی که گریه کنی. بغضش ترکید...
با حالت چندشی ابروهایش را در هم کرد انگار که میخواست بگوید توی بی دین و مذهب چه میفهمی بعد به گریهاش ادامه داد... هق هق
دیگر چیزی نگفتم، بی تفاوت بودم و هنوز هم چندشم میشد.
سالها گذشت.
آدم بزرگی بودم که میدانستم، آدم بزرگ ها، گاهی دنبال بهانهای میگردند که دردهایشان را خالی کنند....
دیگر بیشتر از صدای مسخره روضه خوان، صدای مبهم و شکستهٔ لبهای او در گوشم طنین انداز میشد.
خطوط چهرهای که نشان از آدم بزرگ بودن داشت و گلهای اندوه بار در چشمانی که فهمیده نمیشدند.
۱۳۹۰ تیر ۹, پنجشنبه
پوچ
پناهی پوچ سادهٔ من، تو رفتی، چه خسته، و من ماندم و میجنگم با خستگی هایم. با اینکه میدانم این دایره بن بستی ندارد. هیچ... از خود عبور میکنم و به خود باز میگردم و فکر میکنم! که شاید خواب دیدهام روزهایم را. کمرم را با رگهایم به درختی بسته ام... که تکان میخورد در باد! رو بروی خانهٔ سنگی، روبروی پنجره ها. بگذر اشکهای مرا دست زمین پاک کند، چشمهای من تا ابد بیدارند، حتا اگر تلخ... حتا اگر پوچ
۱۳۹۰ خرداد ۲۲, یکشنبه
۱۳۹۰ اردیبهشت ۶, سهشنبه
۱۳۹۰ فروردین ۲۵, پنجشنبه
۱۳۹۰ فروردین ۱۵, دوشنبه
۱۳۹۰ فروردین ۹, سهشنبه
کابوس

سیمهایی که بی تفاوت در کنار هم حرکت میکنند، انگار که همدیگر را نمیشناسند، و من میدانم که دروغ میگویند.
چرخهایی که از رفتن باز میمانند انگار که هرگز نچرخیده اند! و من میدانم که دروغ میگویند.
کلماتی که دیگر با هم دوست نیستند انگار که هیچوقت نبود اند! و من میدانم که دروغ میگویند.
چه چیزی همه چیز را بهم میچسباند؟!
احتیاج به روغن کاری دارد دنیای وامانده من!
۱۳۹۰ فروردین ۱, دوشنبه
اسلشی در آینه!

۱۳۸۹ اسفند ۱۳, جمعه
بگذار...

بگذار خیال کنم گم شده ام. بگذار خیال کنم حتا بزرگ هم شد ام. بگذار خیال کنم زندگی کرده ام. بگذار بگریم، بگذار قدم بزنم، شعر بگویم، بنویسم، بخوانم، بخندم، من باشم و حتا پوچ.
موسیقیام را از من نگیر.
من از صدای پای آدمها بیزارم، از رنگهای بال پروانه، از گربهٔهای زشت، از ماهیهای بو گندو و از درختان پر از حشره و شاخهٔهای مزاحم، از سکوت کثیف دیوارها بیزارم، بیزار.
من سوار بر من میروم و از خودم جا میمانم...
...

تو ایستادهای بی هیچ ژست و قیافهٔ جذابی، فقط خودت هستی و ایستاده ای. بیخیال بیخیال به آسمان، درختان تیرهٔ اطراف و حصارهای چوبی نگاه میکنی. و من بی هیچ حیرتی فقط در اندیشهٔ اینم که چطور آنجا ایستادهای در مرکز آن میدان برفی، بی هیچ رده پایی در اطرافت. نمیدانم فرار کردهام که بیندیشم، یا اندیشیدهام که فرار کرده باشم. یادم نمیآید درخت روشنی دیده باشم، برف که میآید درختان همه تیره اند. به من نگو چرا. نمیخواهم بدانم. بگذار تماشا کنم، همین.
اشتراک در:
پستها (Atom)








