۱۳۹۰ دی ۱۰, شنبه

بدون تمام.



سالهای انتظار، خشکید، تمام شد،
بدون من!
دیگر حتا منتظر هم نیستم؛
بی‌ خودم.
همه جایم درد می‌کند. بی‌ انتظار مرهمی.
برای من دیگر هیچ چیز نیست. من تمام شده ام.
از کی‌؟ نمیدانم! نپرس.
میان خواب‌ها و بیداری‌هایم قاطی‌ شده ام.
می‌چرخم....
بدون مرکز.
بدون انتظار.
بدون تمام.
.

برای پوچ‌های من



برای پوچ‌های من
چه فرقی‌ می‌کند،
خارج باشی‌ یا داخل.
مرکز که در تو نیست.
تلاطم جاذبه‌های جهان، از رگهایم عبور می‌کند؛
به پوچ، به هیچ.
جاری ام. بدون روحی‌ که نیست.
و جسمی‌،
که از آن هیچ کس نبود، هیچ وقت.
برای پوچ‌های من،
پوچ‌های خودم که نیست، و هیچ وقت نبود.
تمام

۱۳۹۰ مهر ۹, شنبه

نباش


شاد نباش، برای تو مینویسم. هرچه می‌گویند دروغ است؛ آواز مترسک ها، زوزهٔ بادیست که از میان پارچه‌های کهنه و پوسیده عبور می‌کند.

۱۳۹۰ شهریور ۲۱, دوشنبه

شب






شب داره مثل یه مایع داغ و سیاه رنگ و غلیظ می‌ریزه درونم و وجودم رو پر می‌کنه، صداها تو شب ظرافت دارن... حجمش رو میتونی‌ رو سینه‌ات احساس کنی‌... شب، شب من. با من یکی‌. تو هم مثل من سنگین نفس می‌کشی. و صبح هر دو مان را خواهد کشت.

۱۳۹۰ مرداد ۲۱, جمعه

گله‌




صدای روضه می‌‌آمد، لبهایش می‌‌لرزیدند. معلوم بود دارد زور میزند که گریه کند. چندشم شد؛ لبهایش مسخره شده بودند.
به او گفتم زور نزن، معلوم است داری زور میزنی‌ که گریه کنی‌. بغضش ترکید...
با حالت چندشی ابروهایش را در هم کرد انگار که می‌خواست بگوید توی بی‌ دین و مذهب چه می‌فهمی بعد به گریه‌اش ادامه داد... هق هق
دیگر چیزی نگفتم، بی‌ تفاوت بودم و هنوز هم چندشم میشد.
سالها گذشت.
آدم بزرگی‌ بودم که میدانستم، آدم بزرگ ها، گاهی دنبال بهانه‌ای میگردند که درد‌هایشان را خالی‌ کنند....
دیگر بیشتر از صدای مسخره روضه خوان، صدای مبهم و شکستهٔ لبهای او در گوشم طنین انداز میشد.
خطوط چهره‌ای که نشان از آدم بزرگ بودن داشت و گله‌ای اندوه بار در چشمانی که فهمیده نمی‌شدند.

۱۳۹۰ تیر ۹, پنجشنبه

پوچ





پناهی پوچ سادهٔ من، تو رفتی‌، چه خسته، و من ماندم و میجنگم با خستگی‌ هایم. با اینکه میدانم این دایره بن بستی ندارد. هیچ... از خود عبور می‌کنم و به خود باز می‌گردم و فکر می‌کنم! که شاید خواب دیده‌ام روز‌هایم را. کمرم را با رگهایم به درختی بسته ام... که تکان می‌خورد در باد! رو بروی خانهٔ سنگی‌، روبروی پنجره ها. بگذر اشکهای مرا دست زمین پاک کند، چشمهای من تا ابد بیدارند، حتا اگر تلخ... حتا اگر پوچ

۱۳۹۰ خرداد ۲۲, یکشنبه

باور




سالها نقش مترسک رو تو مزرعه هامون بازی کردیم
با این فلسفه که کلاغ‌ها کلاغند!
و به بی‌ عرضگی مترسک‌های مزرعه‌های دیگر خندیدیم.
عادت کردیم، به ایستادگی! به درد، به خیره شدن به دور دست ها!
و باور کردیم، که کلاغ‌ها به همین سادگی‌ کلاغند! و ما به همین سادگی‌ مترسکیم!

۱۳۹۰ اردیبهشت ۶, سه‌شنبه

من خواب نیستم



صدام از درونم مثل یه کاغذه صاف میاد بالا بعد مچاله می‌شه و از دهنم می‌زنه بیرون... پشت سر هم.... چیزی نگفته ام... هیچ... اما دارم تو دریای صداهای بی‌ مفهوم و کاغذ‌های مچاله دست و پا میزنم.... چشمام بازه بازن. چرا کسی‌ اسم منو صدا نمی‌کنه؟ من خواب نیستم.

۱۳۹۰ فروردین ۲۵, پنجشنبه

دستهایم





به ساختن خونه‌ای امن و آروم و کوچیک فکر می‌کردم، اما هربار که میرفتم بسازمش مخم تو دستام جمع میشد و از کار می‌افتاد.
تموم عمرم پشت در دستام بودم و پناهم نمیدادن. باور کن

۱۳۹۰ فروردین ۱۵, دوشنبه

...


‎-من چش میزارم تو قایم شو

-باشه

-پس قبلش بگو کجا قایم میشی‌!

-زیر روژ لب صورتیم

-۱،۲،۳..۱۰، اومدم....

...من هیچوقت پیدا نشدم، و تو آن روز دلگیر از دروغ بچه گانهٔ من به خانهٔ امنت باز گشتی.

۱۳۹۰ فروردین ۹, سه‌شنبه

کابوس



سیمهایی که بی‌ تفاوت در کنار هم حرکت میکنند، انگار که همدیگر را نمی‌‌شناسند، و من میدانم که دروغ می‌گویند.
چرخ‌هایی‌ که از رفتن باز میمانند انگار که هرگز نچرخیده اند! و من میدانم که دروغ می‌گویند.
کلماتی‌ که دیگر با هم دوست نیستند انگار که هیچوقت نبود اند! و من میدانم که دروغ می‌گویند.
چه چیزی همه چیز را بهم میچسباند؟!
احتیاج به روغن کاری دارد دنیای وامانده من!


۱۳۹۰ فروردین ۱, دوشنبه

اسلشی در آینه!




وقتی‌ خیلی‌ خیلی‌ بچه بودم، فکر می‌کردم جهان اطرافم تا یه جای روز به روز پیچیده تر می‌شه و از همونجا روز به روز ساده تر می‌شه و برمی‌گردم سر جای اولم. جهان اطرافم روز به روز تغییر کرد، اما هنوز گاه گاهی این فکر به خاطرم میاد. و این یعنی‌ درد، یعنی‌ به سفر رفتن در یک تابلوی نقاشی‌ و بیدار شدن از خواب. یعنی‌ تجربه تمام افسانه‌های باور نکردنی بدون اینکه حتا خودت هم متوجه باشی‌.

۱۳۸۹ اسفند ۱۳, جمعه

بگذار...




بگذار خیال کنم گم شده ام. بگذار خیال کنم حتا بزرگ هم شد ام. بگذار خیال کنم زندگی‌ کرده ام. بگذار بگریم، بگذار قدم بزنم، شعر بگویم، بنویسم، بخوانم، بخندم، من باشم و حتا پوچ.
موسیقی‌‌ام را از من نگیر.
من از صدای پای آدم‌ها بیزارم، از رنگ‌های بال پروانه، از گربهٔ‌های زشت، از ماهی‌‌های بو گندو و از درختان پر از حشره و شاخهٔ‌های مزاحم، از سکوت کثیف دیوار‌ها بیزارم، بیزار.
من سوار بر من میروم و از خودم جا می‌مانم...

...





تو ایستاده‌ای بی‌ هیچ ژست و قیافهٔ جذابی، فقط خودت هستی‌ و ایستاده ای. بی‌خیال بی‌خیال به آسمان، درختان تیرهٔ اطراف و حصار‌های چوبی نگاه میکنی‌. و من بی‌ هیچ حیرتی فقط در اندیشهٔ اینم که چطور آنجا ایستاده‌ای در مرکز آن میدان برفی، بی‌ هیچ رده پایی‌ در اطرافت. نمیدانم فرار کرده‌ام که بیندیشم، یا اندیشیده‌ام که فرار کرده باشم. یادم نمی‌‌آید درخت روشنی دیده باشم، برف که می‌‌آید درختان همه تیره اند. به من نگو چرا. نمیخواهم بدانم. بگذار تماشا کنم، همین.