سالهای انتظار، خشکید، تمام شد،
بدون من!
دیگر حتا منتظر هم نیستم؛
بی خودم.
همه جایم درد میکند. بی انتظار مرهمی.
برای من دیگر هیچ چیز نیست. من تمام شده ام.
از کی؟ نمیدانم! نپرس.
میان خوابها و بیداریهایم قاطی شده ام.
میچرخم....
بدون مرکز.
بدون انتظار.
بدون تمام.
.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر