۱۳۹۰ دی ۱۰, شنبه

بدون تمام.



سالهای انتظار، خشکید، تمام شد،
بدون من!
دیگر حتا منتظر هم نیستم؛
بی‌ خودم.
همه جایم درد می‌کند. بی‌ انتظار مرهمی.
برای من دیگر هیچ چیز نیست. من تمام شده ام.
از کی‌؟ نمیدانم! نپرس.
میان خواب‌ها و بیداری‌هایم قاطی‌ شده ام.
می‌چرخم....
بدون مرکز.
بدون انتظار.
بدون تمام.
.

برای پوچ‌های من



برای پوچ‌های من
چه فرقی‌ می‌کند،
خارج باشی‌ یا داخل.
مرکز که در تو نیست.
تلاطم جاذبه‌های جهان، از رگهایم عبور می‌کند؛
به پوچ، به هیچ.
جاری ام. بدون روحی‌ که نیست.
و جسمی‌،
که از آن هیچ کس نبود، هیچ وقت.
برای پوچ‌های من،
پوچ‌های خودم که نیست، و هیچ وقت نبود.
تمام