۱۳۹۰ فروردین ۹, سه‌شنبه

کابوس



سیمهایی که بی‌ تفاوت در کنار هم حرکت میکنند، انگار که همدیگر را نمی‌‌شناسند، و من میدانم که دروغ می‌گویند.
چرخ‌هایی‌ که از رفتن باز میمانند انگار که هرگز نچرخیده اند! و من میدانم که دروغ می‌گویند.
کلماتی‌ که دیگر با هم دوست نیستند انگار که هیچوقت نبود اند! و من میدانم که دروغ می‌گویند.
چه چیزی همه چیز را بهم میچسباند؟!
احتیاج به روغن کاری دارد دنیای وامانده من!


۱۳۹۰ فروردین ۱, دوشنبه

اسلشی در آینه!




وقتی‌ خیلی‌ خیلی‌ بچه بودم، فکر می‌کردم جهان اطرافم تا یه جای روز به روز پیچیده تر می‌شه و از همونجا روز به روز ساده تر می‌شه و برمی‌گردم سر جای اولم. جهان اطرافم روز به روز تغییر کرد، اما هنوز گاه گاهی این فکر به خاطرم میاد. و این یعنی‌ درد، یعنی‌ به سفر رفتن در یک تابلوی نقاشی‌ و بیدار شدن از خواب. یعنی‌ تجربه تمام افسانه‌های باور نکردنی بدون اینکه حتا خودت هم متوجه باشی‌.

۱۳۸۹ اسفند ۱۳, جمعه

بگذار...




بگذار خیال کنم گم شده ام. بگذار خیال کنم حتا بزرگ هم شد ام. بگذار خیال کنم زندگی‌ کرده ام. بگذار بگریم، بگذار قدم بزنم، شعر بگویم، بنویسم، بخوانم، بخندم، من باشم و حتا پوچ.
موسیقی‌‌ام را از من نگیر.
من از صدای پای آدم‌ها بیزارم، از رنگ‌های بال پروانه، از گربهٔ‌های زشت، از ماهی‌‌های بو گندو و از درختان پر از حشره و شاخهٔ‌های مزاحم، از سکوت کثیف دیوار‌ها بیزارم، بیزار.
من سوار بر من میروم و از خودم جا می‌مانم...

...





تو ایستاده‌ای بی‌ هیچ ژست و قیافهٔ جذابی، فقط خودت هستی‌ و ایستاده ای. بی‌خیال بی‌خیال به آسمان، درختان تیرهٔ اطراف و حصار‌های چوبی نگاه میکنی‌. و من بی‌ هیچ حیرتی فقط در اندیشهٔ اینم که چطور آنجا ایستاده‌ای در مرکز آن میدان برفی، بی‌ هیچ رده پایی‌ در اطرافت. نمیدانم فرار کرده‌ام که بیندیشم، یا اندیشیده‌ام که فرار کرده باشم. یادم نمی‌‌آید درخت روشنی دیده باشم، برف که می‌‌آید درختان همه تیره اند. به من نگو چرا. نمیخواهم بدانم. بگذار تماشا کنم، همین.