۱۳۸۹ اسفند ۱۳, جمعه

بگذار...




بگذار خیال کنم گم شده ام. بگذار خیال کنم حتا بزرگ هم شد ام. بگذار خیال کنم زندگی‌ کرده ام. بگذار بگریم، بگذار قدم بزنم، شعر بگویم، بنویسم، بخوانم، بخندم، من باشم و حتا پوچ.
موسیقی‌‌ام را از من نگیر.
من از صدای پای آدم‌ها بیزارم، از رنگ‌های بال پروانه، از گربهٔ‌های زشت، از ماهی‌‌های بو گندو و از درختان پر از حشره و شاخهٔ‌های مزاحم، از سکوت کثیف دیوار‌ها بیزارم، بیزار.
من سوار بر من میروم و از خودم جا می‌مانم...

هیچ نظری موجود نیست: