۱۳۸۹ اسفند ۱۳, جمعه

...





تو ایستاده‌ای بی‌ هیچ ژست و قیافهٔ جذابی، فقط خودت هستی‌ و ایستاده ای. بی‌خیال بی‌خیال به آسمان، درختان تیرهٔ اطراف و حصار‌های چوبی نگاه میکنی‌. و من بی‌ هیچ حیرتی فقط در اندیشهٔ اینم که چطور آنجا ایستاده‌ای در مرکز آن میدان برفی، بی‌ هیچ رده پایی‌ در اطرافت. نمیدانم فرار کرده‌ام که بیندیشم، یا اندیشیده‌ام که فرار کرده باشم. یادم نمی‌‌آید درخت روشنی دیده باشم، برف که می‌‌آید درختان همه تیره اند. به من نگو چرا. نمیخواهم بدانم. بگذار تماشا کنم، همین.

هیچ نظری موجود نیست: