۱۳۹۰ تیر ۹, پنجشنبه

پوچ





پناهی پوچ سادهٔ من، تو رفتی‌، چه خسته، و من ماندم و میجنگم با خستگی‌ هایم. با اینکه میدانم این دایره بن بستی ندارد. هیچ... از خود عبور می‌کنم و به خود باز می‌گردم و فکر می‌کنم! که شاید خواب دیده‌ام روز‌هایم را. کمرم را با رگهایم به درختی بسته ام... که تکان می‌خورد در باد! رو بروی خانهٔ سنگی‌، روبروی پنجره ها. بگذر اشکهای مرا دست زمین پاک کند، چشمهای من تا ابد بیدارند، حتا اگر تلخ... حتا اگر پوچ

۶ نظر:

ناشناس گفت...

مگه يادش که هميشه يادشه
يادمه قبل از سوال
کبوتر با پاي من راه مي رفت
جيرجيرک با گلوي من مي خوند
شاپرک با پر من پر مي زد
سنگ با نگاه من برفو تماشا مي کرد
سبز بودم درشب رويش گلبرگ پياز
هاله بودم در صبح گرد چتر گل ياس
گيج مي رفت سرم در تکاپوي سر گيج عقاب
نور بودم در روز
سايه بودم در شب
بيکرانه است دريا
کوچيکه قايق من
هاي ... آهاي
تو کجايي نازي
عشق بي عاشق من
سردمه
مثل يک قايق يخ کرده روي درياچه يخ ، يخ کردم
عين آغاز زمين
نازي : زمين ؟
يک کسي اسممو گفت
تو منو صدا کردي يا جيرجيرک آواز مي خوند
من : جيرجيرک آواز مي خوند
نازي : تشنته ؟ آب مي خواي ؟
من : کاشکي تشنه م بود
نازي : گشنته ؟ نون مي خواي ؟
من : کاشکي گشنه م بود
نازي : په چته دندونت درد مي کنه ؟
من : سردمه
نازي : خب برو زير لحاف
من : صد لحاف هم کمه
نازي : آتيشو الو کنم ؟
من : مي دوني چيه نازي ؟
تو سينه م قلبم داره يخ مي زنه
اون وقتش توي سرم
کوره روشن کردند
سردمه
مثل آغاز حيات گل يخ
نازي : چکنم ؟ ها چه کنم ؟
من : ما چرامي بينيم
ما چرا مي فهميم
ما چرا مي پرسيم
نازي : مگس هم مي بينه
گاو هم ميبينه
من : مي بينه که چي بشه ؟
نازي : که مگس به جاي قند نشينه رو منقار شونه به سر
گاو به جاي گوساله اش کره خر را ليس نزنه
بز بتونه از دور بزغالشو بشناسه
خيلي هم خوبه که ما ميبينيم
ورنه خوب کفشامون لنگه به لنگه مي شد
اگه ما نمي ديديم از کجا مي فهميديم که سفيد يعني چه ؟
که سياه يعني چي؟
سرمون تاق مي خورد به در ؟
پامون مي گرفت به سنگ
از کجا مي دونستيم بوته اي که زير پامون له مي شه
کلم يا گل سرخ ؟
هندسه تو زندگي کندوي زنبور چشم آدمه
من : درک زيبايي ، درکي زيباست
سبزي سرو فقط يک سين از الباي نهاد بشري
خرمت رنگ گل از رگ گلي گم گشته است
عطر گل خاطره عطر کسي است که نمي دانيم کيست
مي آيد يا رفته است ؟
چشم با ديدن رودونه جاري نمي شه
بازي زلف دل و دست نسيم افسونه
نمي گنجه کهکشون در چمدون حيرت
آدمي حسرت سرگردونه
ناظر هلهله باد و علف
هيجاني ست بشر
در تلاش روشن باله ماهي با آب
بال پرنده با باد
برگ درخت با باران
پيچش نور در آتش
آدمي صندلي سالن مرگ خودشه
چشمهاشو مي بخشه تا بفهمه که دريا آبي است
دلشو مي بخشه تا نگاه ساده آهو را درک بکنه
سردمه
مثل پايان زمين
نازي
نازي : نازي مرد
من : تا کجا من اومدم
چطوري برگردم ؟
چه درازه سايه ام
چه کبود پاهام
من کجا خوابم برد ؟
يه چيزي دستم بود کجا از دستم رفت ؟
من مي خواهم برگردم به کودکي
قول مي دهم که از خونه پامو بيرون نذارم
سايه مو دنبال نکنم
تلخ تلخم
مثل يک خارک سبز
سردمه و مي دونم هيچ زماني ديگه خرما نمي شم
چه غريبم روي اين خوشه سرخ
من مي خوام برگردم به کودکي
نازي : نمي شه
کفش برگشت برامون کوچيکه
من : پابرهنه نمي شه برگردم ؟
نازي : پل برگشت توان وزن ما را نداره برگشتن ممکن نيست
من : براي گذشتن از ناممکن کيو بايد ببينيم
نازي : رويا را
من : رويا را کجا زيارت بکنم ؟
نازي ک در عالم خواب
من : خواب به چشمام نمي آد
نازي : بشمار تا سي بشمار ... يک و دو
من : يک و دو
نازي : سه و چهار

شب و نازی، من و تب

ناشناس گفت...

حسین خیلی باحاله.
تو ساده ترین لحظه ها تو رو می گیره.
گیر می یاره دو سه تا فحش ناموسی بهت میده و باهات حرف می زنه میشینه پای صحبتت..

تو پیچیده ترین حالت ها سکوت می کنه. تو رو ول می کنه میره. گریه کنی بخندی فایده نداره. وقتی که انتظارش رو نداری اون می یاد. دفترش رو باز می کنی. برگ می زنی. تمام به وقت گرینویچ..
محال. مورچه. اه
همه رو برگ می زنه برگ می زنی.
باهات هم بستر میشه. عجیب.

نمی دونم چرا این خاصیت رو خیلی ها ندارن ولی اون داشت. شاید مال این بود بچه گی نکرد. مثل کارو.

همیشه با آدم میمونه.

مثل این صدا. مثل اون صدا. مثل کویر. مثل این آرشه. مثل یه عکس یا دو تا. مثل یه صندوق پستی. مثل کیبورد.

اینتر

ناشناس گفت...

درسته که اینجا رد پاها مشخص نیست ولی من تا جایی که یادمه دو نظری دادم. کو؟ گم شد؟
با کشته شد؟

من بیمارستانم. باور کنید. با شناسنامه خودم. تو دستمه. دنبال بچم... بچه هام می گردم. کو کجاس؟
من هیچی نمی خوام. هیچی. هیچ انتظاری ندارم..
باور کنید.

ناشناس گفت...

می خوای همه رو پاک کن؟
اگه از حوصله ت خارجه تایید بزنی؟

uranus گفت...

taeed shode budan ke !!!

ناشناس گفت...

دیروز تایید شدن.
هر سه با هم...