۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۰, جمعه

چاقو


می‌دانم شما هم دیگر حوصلهٔ خواندن مطالب بی‌ سر و ته من را ندارید، خودم هم از نوشتن خسته ام. بنابر این تصمیم گرفتم که برای همیشه با شما خداحافظی کنم. این را گفت و بدون اینکه اجازه پاسخ دادن به آنها بدهد از آن جمع چند نفر که آمادهٔ رفتن بودند جدا شد و به سمت اتاق رئیس رفت. (می‌دانم ابتدا تصور کردید که خودم دارم خداحافظی می‌کنم! اما نه در واقع این مت بود که داشت می‌‌رفت)، مردی چهل و سه ساله با قدی متوسط و اندامی میانه که مو‌های جو گندمی کم پشتی‌ داشت و جلوی پیشانیش تقریبا خالی‌ بود. حدودا پانزده سالی‌ می‌‌شد که در آن نشریه کار می‌‌کرد؛ اما انگار چیزی درون او باعث می‌‌شد که همیشه به یک سبک بنویسد، برای همین این اواخر کارش کمی‌ قدیمی‌ و رنگ و رو رفته به نظر می‌‌رسید. دیگر سوژه‌ای نداشت و ذوق هنری‌اش ته کشیده بود... احساس می‌‌کرد حشره‌ای موذی روی مغزش نشسته و آن را ذره ذره می‌‌خورد. چیزی در چنته نداشت و این را خوب می‌‌دانست که اگر با پای خودش نرود تا یک ماه دیگر عذرش را می‌‌خواهند. به اتاق رئیس که رسید کتش را مرتب کرد، در زد و به آرامی وارد اتاق شد. جک مرد خوشرو و خوش قیافه‌ای بود... مت را خوب ور انداز کرد... کت و شلوار قهوه‌ای رنگ و گشادش به تنش زار می‌‌زد و شانه‌های افتاده‌اش احساس ترحم جک را که روی هم رفته مرد موفقی‌ بود بر می‌‌انگیخت. مت پاکت سفیدی از جیب کتش بیرون آورد و روی میز گذاشت. بعد با صدایی آهستهٔ گفت : امیدوارم که با آن موافقت کنید. جک نگاهی‌ به چهره بی‌ رمق مت انداخت، پاکت را برداشت و باز کرد اما اصلا متعجب نشد.و با لحنی دلجویانه گفت : مت ما به تو عادت کرده بودیم، اما حالا که میخواهی‌ بروی حرفی‌ نیست فقط از اینکه ما را ترک می‌‌کنی‌ بسیار متاسفیم و دلمان برایت تنگ می‌‌شود. مت پاسخی نداد، هر دوی‌شان میدانستند که مت دیگر آنجا کاری ندارد! جک نامه را امضا کرد و مت با همان صدای آرام و گرفته گفت : زندگی‌ هنری من هم تمام شد... با جک خداحافظی رسمی‌ کرد و رفت. اگرچه استعفا داده بود و بی‌ نهایت افسرده... اما گام‌های آخر را به طرزی غیر عادی محکم بر میداشت و سرش را با خیالی آسوده و چشمهای براق بالا گرفته بود. انگار تمام سنگینی‌ که بر دوشش بود همان پاکت سفید بود. از دفتر خارج شد و آرام در را بست. چند قدمی‌ با همان حالت عجیب و حماسی گام برداشت اما کم کم با دیدن ظاهر عادی روز و رفت و آمد همیشگی‌ مردم تمام آن هیجانات با شکوه فروکش کرد... بله... اتفاقی‌ نیافتاده بود به جز اینکه شغلش را از دست داده بود و باید دنبال کاری می‌‌گشت که پول اجاره خانه و مالیات‌هایش را با آن بپردازد. ترجیح میداد حداقل امروز را به جای سر کردن با افکار مسموم به خانه برود و کمی‌ استراحت کند. خانه‌اش در خیابانی در جنوب شهر و در کوچه‌ای تنگ و بی‌ رنگ و رو بود که هر گاه به آنجا می‌‌رسید آخرین رمقش را به کوچهٔ دلگیر می‌‌بخشید و وارد خانه میشد... احساس گرسنگی می‌‌کرد اما حوصلهٔ دیدن آشپزخانهٔ بهم ریخته و ظرف‌های تلنبار شده‌اش را نداشت. یکراست به اتاق خواب رفت و با همان کفش و لباس توی تخت دراز کشید... چشمهایش را روی هم گذاشت و دست‌هایش را باز کرد که تلفن با صدای گوش خراشی شروع به زنگ زدن کرد، دستش را به سختی به طرف تلفن کشید و گوشی را برداشت. برادر بزرگش بود و طبق معمول حرفی‌ برای گفتن نداشت، فقط احساس پدر خواندگی‌اش گل کرده بود. بعد از حدود پانزده دقیقه مکالمه که تقریبا همه‌اش به نصایح پر ابهت برادر بزرگ گذشت خداحافظی کرد و گوشی را گذاشت. بلند شد و روی لبهٔ تخت نشست. دستانش را محکم روی مو‌های کم پشتش کشید و سرش را میان دستانش فشرد. آهی کشید و با بی‌ میلی بلند شد. ربروی آینه ایستاد، جای خالی‌ موهایش را خوب ور انداز کرد، پیشانی چین خورده، پلک‌های افتاده، چشم‌های ریز، دماغ عقابی و لبهای نازک که به سیاهی می‌گرائیدند. از اتاقش بیرون رفت و به طرف آشپزخانه حرکت کرد. نگاهی‌ به منظرهٔ چندش آور روبرویش انداخت و باز هم چاقوی آشپزخانه را دید...آن را برداشت و با احتیاط درون دستمالی پیچید و پشت ظرفها قایم کرد، نوشیدنی‌‌اش را بر داشت و از آشپزخانه خارج شد. روی کاناپه لم داد و تلویزیون را روشن کرد. هر روز این موقع سریال مورد علاقه‌اش را می‌‌دید... یکی‌ از بازیگران به طرز عجیبی‌ به دختر عمه‌اش شبیه بود... که دختری بود ۳۷ ساله با اندامی نسبتا چاق، و صورتی‌ داشت گرد و گندم گون با چشمان قهوه‌ای و لبهای کوچک... مهم تر از همه اینکه تا بحال ازدواج نکرده بود و همیشه تولد مت را بخاطر داشت. مت با اینکه هیچ احساسی‌ نسبت به بتی (دختر عمه اش) نداشت اما از ابراز علاقه‌های او بدش نمی‌‌آمد و احساس غرور میکرد... با این حال همیشه فاصله‌اش را با بتی حفظ کرده بود و طوری وا نمود می‌‌کرد که انگار متوجه احساسات او نمی‌‌شود... همچنان مشغول تماشای تلوزیون بود که زنگ در به صدا در آمد ، به سمت در رفت و از چشمی نگاهی‌ کرد؛ صاحبخانه بود!! در را باز کرد و بعد از احوالپرسی کوتاهی‌ صاحبخانه برگه‌ای به او داد و خداحافظی کرد. دو روز از مهلت پرداخت اجاره خانه گذشته بود و او فراموش کرده بود که آن را بپردازد. حالا باید جریمه‌اش را نیز می‌‌پرداخت. در را بست و کاغذ را روی کاناپه پرت کرد و وارد آشپزخانه شد... دستکش‌هایش را پوشید و شروع به تمیز کردن آشپزخانه کرد. چاقو را با احتیاط برداشت و درون یخچال گذاشت بعد دوباره آن را بیرون آورد و درون کابینت پشت ظرف‌ها قایم کرد... کار‌هایش که تمام شد سیگاری روشن کرد و کتاب نیمه تمامش را برداشت و مشغول مطالعه شد. حدودا ساعت یک ربع به یازده بود که کتاب را بست و به تختخواب رفت... خوابش گرفته بود اما مدام ذهنش به سمت چاقو می‌‌رفت... بلند شد و در اتاقش را بست ، لامپ‌ها را روشن کرد و به تختخواب بازگشت. نگاهی‌ به دور تا دوره اتاق انداخت و از فرط خستگی‌ بخواب رفت. نیمه‌های شب گرمای دستی‌ را روی پشتش احساس کرد و با لرزشی از خواب پرید. برگشت و بتی را دید که لخت و عریان در کنار او دراز کشیده! نفسش بند آمد و تمام تنش خیس عرق شد... بتی گفت : نترس مت، منم بتی. دلم خیلی‌ برایت تنگ شده بود، فردا روز تولد توست ... خواستم اولین کسی‌ باشم که وقتی‌ بیدار می‌‌شوی ببینی‌، و تودت را تبریک بگوید! مت همچنان مات و مبهوت نگاهش می‌‌کرد... بتی دستش را آرام روی تن مت کشید و خودش را به مت نزدیک کرد، دهانش را روی لبهای مت گذاشت و آرام بوسید... آنقدر آرام و ملایم میبوسید که مت هم شروع به بوسیدن کرد... مت در جوانی‌اش دوست دختر داشت اما انگار اولین بار بود که دستش به تنی چنین لطیف و گرم میخورد! آرام دستش را روی ساق پای بتی گذاشت و شروع به نوازش کرد. دستهایش را آرام آرام تا روی سینه‌های او آورد، سرش را زیر گلویش برد و نفس عمیقی کشید ، پتو را کنار زد، روی تن بتی خم شد و از زیر گلوی او شروع به بوسیدن کرد به طرف پائین... گرمای دست و ناخنهای بتی را روی پشتش احساس می‌‌کرد، ناگهان پشتش یخ کرد... انگار یک جسم سنگین سرد روی کمرش کشیده میشد... برای لحظه‌ای بی‌ حرکت ماند و بعد با چشمهای گرد و دهان باز به صورت بتی نگاه کرد و فریاد کشید... به جای بتی یک مرد چاق با ریش پر پشت و موهای بلند با دندان‌های جلوی سیاه و لبخندی موذیانه دید، خواست بلند شود که چاقوی سرد تا انتها درون کمرش فرو رفت. پلک‌هایش را محکم روی هم فشرد و باز کرد، صبح شده بود، به تختخوابش نگاه کرد کسی‌ آنجا نبود و در اتاق همچنان بسته... آب دهانش را قورت داد و نفس راحتی‌ کشید. ساعت هشت صبح بود، به حمام رفت و دوش گرفت، بیرون که آمد صدای زنگ در را شنید... از چشمی نگاه کرد، بتی با یک جعبه کادوی باریک و بلند پشت در ایستاده بود. عرق سردی روی تنش نشست آرام کنار رفت و به تقویم خود نگاهی‌ انداخت، روز تولدش بود. بتی چند بار دیگر زنگ زد و وقتی‌ صدایی نشنید رفت... مت از کار خودش ناراحت شد و خواست در را باز کند ولی‌ منصرف شد و روی کاناپه نشست... چشمش به کاغذ سفید و اخطار صاحب خانه افتاد. اخمهایش را در هم کرد، بلند شد و به آشپزخانه رفت. مشغول آماده کردن صبحانه شد... پرتقال‌ها را روی میز گذاشت و چاقو را بیرون آورد، کمی‌ به آن خیره شد و نوک چاقو را به آهستگی روی شکمش کشید، ناگهان با صدای جیغ زنانه‌ای به طرف پنجره برگشت، بتی را دید که از پشت پنجره با چشمان هراسان نگاهش میکرد و جیغ میزد ؛ دوید و خواست از آشپزخانه خارج شود ولی‌ به هیکل مرد ریشوی تنومندی خورد و به زمین افتاد و مرد چاقو را محکم درون شکم و سینه‌اش فرو کرد.......... در شکسته شد و بتی هق هق کنان با پلیس وارد شد، جسد مت جلوی دیوار روی کف آشپزخانه افتاده بود .. روده‌هایش بیرون ریخته بودند و چاقو هنوز در دستانش بود! پایان

هیچ نظری موجود نیست: