
ایستاده بود ، با چهره ای غبار الود ، آبروهای گره خورده و چشمانی خسته اما جسور که به خاطر وزش باد نیمه باز مانده بود.... در دست راستش پاهای بچه گربه و در دست چپش اسلحهاش را محکم نگاه داشته بود.... باد، گرد و غبار اجساد و خرابه ها را به صورتش میکوبید و گوشش را پر از صدای تکان خوردن و لرزیدن اجساد و اجسام نفرت انگیز میکرد... او و بچه گربه آخرین باز ماندگان این کشتار جمعی بودند! جای گربه و اسلحه را عوض کرد ... گردنش را گرفت و به چشمانش خیره شد .... نگاه پر التماس و مظلومانه گربه هیچ اثری در او نگذاشت ... این آخرین امیدش بود ، آخرین شانس ... اسلحه را گذاشت روی پیشانی گربه ، چشمانش را بست .... ماشه را
کشید و با ترس و تردید چشمانش را گشود ... شأنه هایش افتاد ، باز هم... پوچ بود
چشمان گربه هنوز همانطور مظلومان نگاه میکردند و دود از سوراخ پیشانیاش خارج میشد... او را به گوشه ای پرت کرد ... نگاهی به اطراف انداخت ، کمی دور تر از جایی که ایستاده بود دیوار خیلی کوتاهی بود که تا شانهاش می رسید و باد اجساد و اشغالها را کنارش جمع کرده بود ... آهسته و بیرمق به سمت دیوار به راه افتاد ، نزدیک که شد چهرهٔ آشنای خواهرش را دید ، خیلی خسته بود ، پایش را روی اجساد گذاشت و کمی بالا رفت تا توانست روی دیوار بنشیند....نفس عمیق و نه چندان آرامی کشید ، به اسلحهاش خیره شد ، دستش را روی صورت و تن خودش کشید ... حداقل وجود خودش را باور داشت.... هیچ کس باقی نمانده بود
اگر این یک توهم بود بیدار میشد ، اگر بازیاش داده بودند از این سر در گمی نجات مییافت.... اسلحه را روی شقیقهاش گذاشت...آب دهانش را قورت داد... نفس عمیقی کشید ... اسلحه را محکم گرفت و شلیک کرد.... ....جسم سنگینش پشت دیوار افتاد ، چشمانش نیمه باز مانده بودند ، توان هیچ حرکتی نداشت ، حتا چشمهایش را نمیتوانست بچرخاند... فقط سوراخی توی سرش احساس میکرد که هوائی سرد به آن نفوذ میکرد و دودی از آن خارج میشد
کشید و با ترس و تردید چشمانش را گشود ... شأنه هایش افتاد ، باز هم... پوچ بود
چشمان گربه هنوز همانطور مظلومان نگاه میکردند و دود از سوراخ پیشانیاش خارج میشد... او را به گوشه ای پرت کرد ... نگاهی به اطراف انداخت ، کمی دور تر از جایی که ایستاده بود دیوار خیلی کوتاهی بود که تا شانهاش می رسید و باد اجساد و اشغالها را کنارش جمع کرده بود ... آهسته و بیرمق به سمت دیوار به راه افتاد ، نزدیک که شد چهرهٔ آشنای خواهرش را دید ، خیلی خسته بود ، پایش را روی اجساد گذاشت و کمی بالا رفت تا توانست روی دیوار بنشیند....نفس عمیق و نه چندان آرامی کشید ، به اسلحهاش خیره شد ، دستش را روی صورت و تن خودش کشید ... حداقل وجود خودش را باور داشت.... هیچ کس باقی نمانده بود
اگر این یک توهم بود بیدار میشد ، اگر بازیاش داده بودند از این سر در گمی نجات مییافت.... اسلحه را روی شقیقهاش گذاشت...آب دهانش را قورت داد... نفس عمیقی کشید ... اسلحه را محکم گرفت و شلیک کرد.... ....جسم سنگینش پشت دیوار افتاد ، چشمانش نیمه باز مانده بودند ، توان هیچ حرکتی نداشت ، حتا چشمهایش را نمیتوانست بچرخاند... فقط سوراخی توی سرش احساس میکرد که هوائی سرد به آن نفوذ میکرد و دودی از آن خارج میشد
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر