۱۳۸۹ تیر ۱۱, جمعه

ترس


مدتی‌ بود که به او فکر میکرد، آن مرد مرموز با لباسهای سیاه... چند وقتی‌ میشد که مدام تعقیبش میکرد و هر بار که نگاه‌هایشان با هم تلاقی میکرد خنده‌ای بلند و موذیانه، از روی رضایت سر میداد. .... تلویزیون را خاموش کرد و کتابی‌ را که در دست داشت بست و به سمت اتاق خوابش به راه افتاد. از شب متنفر بود؛ از تمام آن صداهای عجیب و قریب و بی‌ دلیل. به همین خاطر سعی‌ میکرد شبها زود بخوابد. وارد اتاق شد، لباسهایش را بیرون آورد و روی تختش دراز کشید... صداهای لعنتی همیشگی‌... چراغ را خاموش کرد و چشمانش را بست، سعی‌ میکرد بخوابد... در حال خواب و بیداری بود که ناگهان دستی‌ را روی ساق پایش احساس کرد... پایش را سریع عقب کشید و با جیغ محکمی از جا پرید، چراغ را روشن کرد، چیزی ندید! چشمانش گرد و وحشت زده شده بودند و دندانهایش را روی هم میفشرد، تمام اتاق را ورنداز کرد... چیزی نبود، خیلی‌ آهسته روی پنجه پاهایش پائین آمد و پاورچین پاورچین و با کمر خمیده جلو رفت گردنش را کشید و انتهای تخت را نگاه کرد، خبری نبود! آب دهنش را قورت داد و کمرش را راست کرد، روی کفه پاهایش ایستاد و دور تا دور تخت را خوب اگه کرد، نفس راحتی‌ کشید و اشک در چشمانش حلقه زد، چند لحظه‌ای روی لبهٔ تخت نشست و دوباره بلند شدو از اتاق بیرون رفت. همه چراغ‌های خانه کوچکش را روشن کرد، کمی‌ آب نوشید و به اتاق خوابش برگشت... از جلو آینه که رد شد برای لحظه‌ای سایهٔ سیاهی دید... نگاه کرد ... فقط تصویر عریان خودش بود. روی تختش دراز کشید، خیلی‌ خسته بود، چراغ را خاموش کرد و با همان ابرو‌های در هم و لبهای آویزان به خواب رفت... با سرو صدای ماشینها از خواب بیدار شد، ساعت ۴:۴۵ صبح بود. نفس عمیقی کشید کمی‌ توی تختش ماند و بعد بیرون آمد و به سمت پنجره رفت، روز شاید خسته کنند بود اما از شب بهتربود! خورشید هنوز طلوع نکرده بود، پرده را کنار زد... احساس کرد سایه سیاهی از جلو چشمانش عبور کرد. سرش را عقب برد مکثی کرد بعد نفس عمیقی کشید و سرش را پائین انداخت و به حالت سرزنش تکان داد و پوزخندی زد. انگار وانمود میکرد که به چیزی فکر نمیکند و این توهم به فکرش مسخره آمده. روی شیشهٔ خنک پنجره لم داد و چشمانش را بست لبخندی زد و چشمهایش را باز کرد، ناگهان چشمانش گرد شد و دهان نیمه باز و لبهایش شروع به لرزیدن کرد، مردمرموز گوشهٔ حیاط ایستاده بود و قهقهه میزد... یک لحظه بعد غیب شد! آب دهانش را قورت داد، حتما خیالاتی شد با خودش فکر کرد که باید امروز به روانپزشک مراجعه کند، در همین احوالات بود که مرد مرموز درست درمقابل او چسبیده به شیشه ظاهر شد. محکم به عقب پرتاب شد و جیغی کشید، بلند شدو به سرعت از اتاق خارج شد شلوارش روی مبل افتاده بود آن را برداشت و به سمت در رفت قبل از اینکه در را باز کند شلوارش را پوشید و دستی‌ آن را بالا کشید!... نفسش در نمی‌‌آمد... بی‌ حرکت ماند، جرأت نمیکرد پشت سرش را نگاه کند اما هنوز سردی و سنگینی‌ آن دست را روی کمرش احساس میکرد... یک آن احساس کرد دیگر کسی‌ پشت سرش نیست، حرکت آب را روی رانها و ساق پاهایش احساس میکرد، بی‌ صدا به گریه افتاد چشمانش را روی هم فشرد و گریهٔ بی‌ صدایش تبدیل به هق هق شد. چشمهایش را باز کرد هنوز هق هق میکرد با دستش روی ساعت کنار تخت کوبید پتو را کنار زد و نفس عمیقی کشید، صورتش خیس اشک بود و خیسی شرتش به او حس خوب بیدار بودن میداد، ساعت ۴:۴۵ دقیقه بود و باید آماده میشد برای رفتن سر کار ...

۸ نظر:

ر و ز ب ه گفت...

چه قدر من احمقم. (ربط این به همون ربط 4.45 ربط داشت!)

تو منو بردی به پیرمرد خنزر پنزری..
چه قدر دوست دارم بشینم دوباره بخونمش.

شلوار هیچ.

تو بگو چرا شورتش خیس بود!؟ :دی

مورد های ذهنت به خشک سالی رفته بودن که این چنین "نزدیکی" ای پارانویی کردی!!

(داریم کم کم به یه مشت پارانویی تبدیل میشیم)

uranus گفت...

onlini roozbeh?!

manamkheili delam mikhad bekhunamesh:( ama... miduni ke

age akharin roze omram bod boofekooro barmidashtam tu takhtam derazmikeshidamo dobare mikhundamesh


akhe tu khab tu khodesh shashide bud!!!!

"tars

_

mikhastam bokonam! vali inghadr khaste budam ke dg tamumesh kardam

az inke virayesh nashode mituni befahmi, va az in halate darhamo barhami ke dare....

darim kam kam be ye mosht dard zedeye daghune sargardun tabdl mishim

hastim! darim kam kam bavar mikonim

ر و ز ب ه گفت...

دوست داشتم اونم تصویر سازی کنی.
جالب تر میشد با این شیوه ای که داشت جلو می رفت.

منم دیشب همچین حسی داشتم! اولش که قلم رو برداشتم یه چی تو ذهنم بود پاراگراف اول یه چی دیگه..
چند تا چند تا شد.
اصلن همون در هم بر همی که خودش گفتی دختر.

من این جوری بیشتر دوست دارم. بدون ویرایش. حالش بیشتره! بعد که آدم ازش می یاد بیرون و نگاش می کنه می تونه بفهمه چه "گهپروری" ای کرده!!

این جهانی که توش هستیمم با این همه زشتی هاش یه قشنگی هایی داره! اون قشنگی ها همین چند خط نوشتنت هستن.

من موندم اگه اینو ازمون می گرفتن و اینم نداشتیم دیگه چه می کردیم!

یا می شدیم یکی مث هیتلر!

یا یه آشغال عوضی که راست راست تو خیابون راه میره و هر کاری می کنه آخرشم با یه تیر هفت تیر پوکیده ته یه کوچه کثیف می کشنش و همون جا می پوسه و استخوان های سرش زیر چرخ ماشین آشغالی ای که چند سال بعدش به اونجا میره می ترکه!

حالم از آرزو کردن به هم می خوره! ولی کم کم هی این زبون لامذهب میگه بگو جون روزبه یه چی..
آرزو کن...

+ مرده شور این دلخوشی های بادکنکی که طاقت یه سوزنم ندارن!

ر و ز ب ه گفت...

تو دیگه فقط از من غلط املایی نگیر که سر تا خودم "غلطم"

ر و ز ب ه گفت...

من نظر داده بودم؟
اومده؟!

uranus گفت...

oom ... are fek konam bedune virayesh behtare... nabashe ham man ke hale virayesh nadaram aslan

pore ghalate emlaiie

man ke neveshtanam nemiad, nemidonam, aval migam benevisam ke chi beshe? bad mibinam daram monfajer misham mibinam dg alane ke az delhore khodamo khis konam, bad migam bezar ba khodam harf bezanam... va mishe ini ke injas


aksare vaghta ta biad ro kaghaz avaz mishe me3 harf zadan:( goh


jomle akharo khub umadi

سعید گفت...

:)))))
حس کردم همه ی صحنه هارو
فقط برا من شلوار زیر بقیه ی لباسا رو صندلی تلمبار شده:)))

uranus گفت...

=))) man tu in zamine dar hale behbudiam