۱۳۹۰ فروردین ۲۵, پنجشنبه

دستهایم





به ساختن خونه‌ای امن و آروم و کوچیک فکر می‌کردم، اما هربار که میرفتم بسازمش مخم تو دستام جمع میشد و از کار می‌افتاد.
تموم عمرم پشت در دستام بودم و پناهم نمیدادن. باور کن

۲ نظر:

هاشمی گفت...

می نویسیم تا فراموش کنیم..نمی دانیم نوشتن زخم را جاودانه می کند..خواندنش زخم را عمیق تر ...
sorry to have upset you

uranus گفت...

دیگه انگار خودمم هر جا که غم باشه میرم اونجا! عادت کردم... دمت گرم آقا، قشنگ می‌نویسی