۱۳۸۹ مهر ۲۷, سه‌شنبه

دلهره‌های بی‌ پایان


باد می‌‌آید و خاطرات مردگان سالهای دور، از زیر پلک‌هایم عبور می‌کند... خاطرات روز‌های دور و نزدیک، انگار تمام مرده‌های زمین در میان تنم چشم گشوده اند... به دنیای بی‌ سامان... و خیره به بادی که می‌‌وزد، در تنم می‌‌لولند و ناله میکنند... دلهره‌های بی‌ پایان

۲ نظر:

روزبه گفت...

این عکس نمی دونی کجاس؟
چه قد به حال و هوای یه ایرانه مرده می خوره...

(بازم زدم تو مایه های جو گیر وطنی)

+ می بینی محیط چه اندازه تاثیر می ذاره و می رینه تو شخصیت ظاهری و حتا مهمتر ناخودآگاه آدم.
و تو اینو نمی خوای بفهمی در مورد من...
با این حال که بارها بهت گفتم که چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

تو کی هستی؟

uranus گفت...

na

be halo havaye khake mordeye zamin mikhore ke khodesho be zendegi zade.


are. hamintore

mifahmam